تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
همزمان با برگزاری بزرگترین رویداد ورزشی در جهان یعنی المپیک پکن از تاریخ ۱۸ مرداد لغایت ۳ شهریور منم دارم می رم جهادی در استان لرستان!

به من که خوش می گذره. تو هم سعی کن بهت خوش بگذره تا من برمی گردم ...

دریاب...

همین.

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:43  توسط سيد  | 

خدا و رسولي از اين مهربونتر سراغ داريد ....

حضرت محمد (ص) : هركه شب عيد (فطر و قربان) و شب نيمه شعبان را احيا كند، در آن روزي كه دلها مي ميرند دل او نميرد.

درياب ...

همين.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:11  توسط سيد  | 

چند روز پیش که می خواستم راجع به مرگ بنویسم واسه این بود که یکی دو روز قبلش با صدای گریه زاری از خواب پاشده بودم و فهمیدم بچه های همسایمون عزاداره مادره مریضشون شدن و اونو از دست دادن. بچه هایی که تقریبن همسن و سال خودَمَن ... واقعن نمی دونمستم چی باید بهشون بگم وقتی باهاشون مواجه می شم، واقعن سخته و خدا فقط باید صبر بده به آدم ... خدا رحمتشون کنه همه رفته گان رو ...

بعدش می خواستم از مادر بنویسم که یهو اینو پیدا کردم:  

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حاليکه گريه مي کرد، گفت : « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حاليکه گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت :« با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»

وقتي از گل فروشي خارج شدند، مرد به دختر گفت : « مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟» دختر درست مرد را گرفت و گفت :« آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نياورد و به گل فروشي برگشت. دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

... همین !

 

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:16  توسط سيد  |