می خواستم راجع به مرگ بنویسم ...
دست و دلم لزرید ...
دریاب!
2
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:42  توسط سيد
|
چقد باور کردن بعضی از خبرا سخته .... خسرو شکیبایی ....
هنوز حس خوب بازیش تو اتوبوس شب تو ذهنمه!
خدا رحمتش کنه...
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:45  توسط سيد
|
شیشکی امروز بهم سلام نکرده تا حالا از همون جایی که خدافظی نکرده رفته ... )-:
فک کنم داریم می ریم مشهد، یه خبرایی مثکه شده از بلیطا ...
حلال کنید
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:12  توسط سيد
|
می خواستم قبل از اینکه فردا با فارغلای جدید بریم مشهد (البته هنوز کسی بلیطای قطار فردا شب رو رویت نکرده) یه چیزی بنویسم که اگه برنگشتم لااقل موشتبا آرزو به دل نمونده باشه ولی دوتا کامنت آخری مطلب قبلی دچارم کرد به اینکه یه ذره فکر کنم ...
الان یه نیم ساعتی می شه که دارم با خودم کلنجار می رم که بفهمم jo0ovi و شاگرد که واسم کامنت گذاشتن یا شایدم گذاشته کیه!؟ خداییش خیلی بهم برداره می خوره که گفته باید تا حالا منو شناخته باشی و من هنوز نشناختم .... من و آخه چه به حاجیه (بابای) مردم! بعدش من یادم نمی یاد امشب شام چی خوردم چه برسه به اینکه ۸ ماه پیش کجا با یکی خدافظی کردم که جوابمو نداده و رفته و فردا می خواد بیاد سره وعده!!!!
تو رو به خدا بگید کی اید شماها!!!! من پیر شدم دیگه نمی کشه دوگولم!!
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:20  توسط سيد
|