تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
اه، عجب حسه افتضاحیه که مجبوری بازی رو ببینی که دوتا تیمی که روبروی هم هستن رو به غایت دوس داری، دوتا تیمی که فوتبال رو به نهایت زیبایی بازی می کنن، فعلن که من یو با شوت استثنائی اسکولز یکی جلوی و الانم بین دو نیمه اس. انصافن موقعه گل نمی دونستم چه عکس العملی از خودم نشون بدم دارم قاطی می کنم دیگه. تنها حسن این بازی اینه که مطمئنی که یه تیم تو فینال داری که دوسش داری ... وای الانم مجبورم یه نیمه دیگه رو تحمل کنم!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط سيد  | 

خیلی وقته می خوام شروع کنم به روزنوشتن هر روز. حتی با خودم عهد کردم که از وقتی که شروع کردم اگه شده حتی اتفاقای روزانه رو به صورت تیتروارم شده بنویسم. نمی دونم امروز روزه خوبی واسه شروع این کار هست یا نه!؟ ...

(این پست و به حساب شروع این کار نذارید ... )

-------------------------------------------------------------------------------------------

صبح مثه همیشه با یه ده بیست دقیقه ای چرت زدم پاشدم ... دیرم نشده بود، ماشین نبردم! امروز روزه کارنامه ی اولهاست. دیروز  می خواستم با سومها برم کلکچال که به خاطر کارنامه نشد برم حتی می خواستم خودم شبونه برم که تا ۸ مدرسه بودم و اینم نشد (انقد که معلما زود نمره هاشونو می دن) ... لیست مادر نمره های اولا ولی تقریبن به موقعه آماده شد و پرینترشو با آقامیرطاهری گرفتیم. آقا زرین یه نظراتی رو اندازه کارنامه داشت که حل شد.( کار که زود آماده بشه روش می شه نظر داد، هی به آقامیرطاهری گفتم لفتش بده!!!) ... ناهار با آقازرین و آقا کلان رفتیم خانه کباب. یهویی شد. آقا کلان زنگ زد گفت بریم منم که همیشه پایم. به آقازرین هم گفتیم که اومدن. اینم شد بهونه ای واسه این که من و آقاکلان شیرینی ماشین خریدنمونو به که به آقازرین ندادیم بدیم. اونجا قرار شد شنبه هم با آقاجواهری بیاییم. هم به دلیل قبلی هم این که غوره بادمجون مرغ خانه کباب خیلی خوشمزس!!! عصری تو مدرسه یه گپی با آقاباقری و روح الله زدیم که حرفای خوبی زده شد و یه چیزایی هم پیش اومد با آقاگلیم باف که حالا بماند واسه بعد... مثه همیشه دمه کارنامه دادن چندتا از بچه ها گیره گرفتن نمره و معدل و رتبه شونن که قبل مامان و باباشون خبردار بشن و خودشون و آماده کنن. امروزم حامدپناهی و جند نفری دیگه هی میومدن و دست خالی برمی گشتن... می خواستم از امروز ناهار با خودم بیارم. غذای مدرسه کیفیت گذشته رو نداره که صبح یادم رفت ظرف رو از تو یخچال وردارم و مجبور شدم شب بخورمش که خراب نشه ... فردا همگامانه اختصاصیه اول و دوماس. کی از دست این همگامان خلاص می شیم خدا می دونه ( به رادنوش برنخوره حالا، مخلص آقا شیرزادم هستیم ها) ... سر شام یه تیکه انداختم که می خوام این ترم و خذف کنم و دانشگاه و یه سال دیگه طولش بدم که مامانم دعوام کرد و گفت امسال باید فوق قبول شی ... رئال مادرید هم که یه گل زده و داره قهرمان می شه، اه از این شانس که بارسا نداشت امسال. حوصله ی بقیه بازی رو ندارم . خوابم میاد ......

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:29  توسط سيد  |