یه چی :
- داری ورقای امتحان نهایی رو می بندی که می رسی به یه ورقه که تقریبن چیزی توش نوشته نشده جز یه سری خط خطی کردنای الکی و بعضن چندتا جواب. زابیله که رفیقمون اصن تو باغ نبوده و فقط اومده سر جلسه که اومده باشه ... می رسی به صفحه ی آخر که می بینی دادشمون واسه مصحح گرامی و عزیز نامه نوشته : " ... من پدرم تازگی فوت کرده و مادرم مریضه و فقط من حالا نون بیاره خونم. غیر من کسی نیست و من اگه نمره نیارم باید خودم معرفی کنم واسه خدمت و این شده کابوس این روزای من. نمی تونم درس بخونم و می دونم که لایق این نمره هستم ولی مصصح عزیز اگه ... " دیگه می شه تا آخرش و حدس زد و ... می رم تو فکر که نکنه اینایی که نوشته واقعیت داشته باشه و من چی فکرایی که راجع به طرف نکردم. وجدانت به درد می یاد و کنجکاو می شی که بری عکسشو از رو از کارتش نیگا کنی ببینی کیه و لا اقل بتونی واسه امتحان بعدی بیشتر هواشو داشته باشی. همین که عکس و می بینی به خودت فحش می دی .... چرا؟ از اینکه چه قد ساده لوحی که حرفای تو نامه رو باورت شده. می بینی رفیقمون همونه که یک تیریپه خوفی می زنه می یاد سره جلسه. موهای آنچنانی و کفشای اینچنانی. دگمه پیرهنش مونده تا برسه به نافش همه واز. یه قلاده دوره گردنش و که افسار کت و کلفت دوره کمر با یه سگکه مشتی... ولی .... ولی بازم می ری تو فکر که نکنه!!!
تو باشی چی فکر می کنی؟ ها!؟
هنوزم نگرانه خودمم و فک می کنم حالم بده! .... ولی هنوز زنده ام!!!
همین!
(خودم می خواستم آپ کنم ها هیش ربطی به تذکره تو نداره. با تو هم ها .... هوی! )
... ولی هنوز زنده ام!!!