۱. یه دیالوگ تو روزهای آخر ماه رمضون : (موقعیت : تو تاکسی به سمت اقدسیه از فرمانیه. زمان: نیم ساعت بعد از افطار) - مسافر : اِ ، آقا شما مگه به سمت چهارراه پاسداران نمي ري من وقتي خواستم سوارشم كه گفتم چهارراه پاسداران كه. - راننده : ببخشيد آبجي فك كردم شما منظورت اين چهارراه،حالا اشكال نداره اينجا اگه پياده بشي راحتتر مي ري تا چهارراه پاسداران يه ماشين سوار شي مي بردت. - مسافر : باشه آقا پس من پياده مي شيم. بفرمائيد كرايه تون. - راننده : نه آبجي كرايه نمي خواد من اشتباه كردم، برو به سلامت. انگار كه خواهرم و رسوندم تا اينجا... - راننده (بعد از پياده شدن مسافر) : بابا ما ايروني هستيم . درسته حالا تو سري خوره هر كس و ناكسي شديم ولي هرچي باشه ايرونيم ...
۲. اصن تو كتم نمي ره. چي؟ اينكه آخوند سيگاري باشه...
همين !