تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
دوتا چيز : 1- ... از تاكسي پياده شدي و منتظري تا خيابون خلوت بشه و از عرضش رد بشي بري اون طرف كه يهو مي بيني كه پرايدي با سرعت مياد و جلوي پات مي زنه رو ترمز. اول فك مي كني كه مي خواد ازت آدرسي چيزي بپرسه. تو ماشين يه پسر جوون نشته با يه تيپه نسبتا مرتب و موي ژل زده كه داره ازش چيكه چيكه مي چكه و كنارشم احتمالن دافيشه كه كاملن سرشو انداخته پائين كه .... پسره برمي گرده بهت مي گه كه "داداش بنزينم داره تموم مي شه يهو غافلگير شدم از خونه كه زدم بيرون اگه كارت ماشين يا گواهينومچمو بهت بدم يه 700 800 تومن داري بهم بدي" !!! .... تو باشي چي كار مي كني؟! 2- مامان بزرگت حالش بده و بايد زود برسونيش به درمونگاه سر شهرك. مي پري زود ماشين و اتيش مي كني و با بابات سوار مي شي كه زود ببريتش. درمونگاه درست دوتا كوچه پايين تره و خيلي طول بكشه 2.3 دقيقس تا اونجا. از سره كوچه مي پيچي بيايي پائين سره كوچه درمونگاه رو مي بيني بستن. دوتا پسره جوون كه لباس بسيجي پوشيدن و چفيه انداختن دوره گردنشون و يكي شون يه بي سيم دسته شه با تابلوي ايست نيگرت مي دارن و مي گن "كوچه بستس امشب، تو مسجد سره محل همايش تكريم ياد و خاطره شهدا برگزار مي شه و سردار ..... (نمي دونم چي چي) مي خواد بياد سخنراني كنه. بريد دور بزنيد از بالا بريد"(حداقل 15 دقيقه طول مي كشه از بالا رفتن تا برسي به درمونگاه) ..... تو باشي چي مي گي ؟! همين !
2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:29  توسط سيد  | 

اول اين و بخونين ...

دوم هم اينكه نمي خوام خداي نكرده يه چيزي بگم كه كه مجتبا و بقيه اونايي كه تو جهادي بودن و يه همچنين حسي كه به مجتبا دست داده به اونام دست داده و لمسش كردن و  كلي باهاش حال كردن يه وقت ناراحت بشن ولي فكر مي كنم كه بايد بگم. بايد بگم كه آره منم خيلي حال كردم با لمس كردن اين چيزا چه زمان دانش آموزي و چه بعدش كه خوب خيلي مثه اون وقتا نبوده جهادي واسم. اون بخشي كه برمي گرده به فرهنگ و نوع زندگي مردم اونجا رو كاري باهاش ندارم ولي مي خوام بگم كه همه ي اون آدم خوب ديدنا، همه ي اون بيدار موندنا تا صبح بالا سر رفقا، همه اون آفتاب سوختگيها، همه ي اون تشنگي كشيدنا، همه ي اون گريه كردناي وقت برگشت، همه ي اون خودخواه شدنا و اون بي تعارف شدنا .... و من مي خوام بگم همه ي اون ۴ صبح پا شدنا، همه ي اون مرام گذاشتنا موقعه ي جم كردن پتوها، همه ي اون كيامرثا و باربدها، همه ي اون جون كندناي سركار و عرق ريختنا، همهي اون كمتر  دهونه خوردنا، همه ي اون تاول تركيدنا و چسب زدنا، همه ي اون اعصاب خوردياي بعد از فرهنگي،  همه ي اون امين الله خوندنا و دل تنگيهاي دمه غروب، همه ي اون پاتاوه و چناربرم و كلبه حموم و بنستون و دزك .... و همه ي اون چيزايي كه تو ديدي و ننوشتي و همه اون چيزايي كه منم ديدم و جرعت نوشتنشو ندارم. همه ي همه ي اون چيزاي خوب و قشنگ و بعضن تلخ! همشون الان ديگه خاطره شده واسمون، همشون خيلي زور بزنيم تا يكي دو هفته ديگه دغدغه ي ذهنمون باشه. ولي از همه ي همه ي اينا چيزي دستگيره خودمون شده ؟!

يه جهاديه ديگم تموم شد واسم. خواسته بودم كمكم كني ... الان كه برگشتم مثه هميشه بيشتر از قبل مي خوامت. الانه كه دلم لرزيده تو جهادي و تو بايد بيايي كمكم كني... پس درياب.

همين !

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:35  توسط سيد  |