بازم دارم می رم جهادی. بازمش از اون جهت که تو ۵ ماه اخیر شاید این سومین جهادی باشه که دارم تجربه می کنم. و از همین جهت شاید خیلی حس جهادیهای سالهای پیش رو ندارم. تا چند روز پیش که منتظر یه بهونه بودم تا اگه بشه یا چند روزی دیرتر برم جهادی یا اگه بشه اصن نرم. ولی الان که چیزی حدود ۳ ساعت تا حرکت مونده هموز بهونه ای جور نشده واسم ... نمی دونم چمه! دیشب هم که با علی لسانی صبحت می کردم گفت جای منم چندتا بیل بزن. بهش گفتم نمی تونم ( هرچند که می خوام همه بیلامو واسه دیگران بزنم) در هر صورت مثکه راهی شدیم این بارم.
کم کم جهادی داره واسم یه رنگ و بوی دیگه می گیره... میدونی که خیلی بهت نیاز دارم این جور وقتا. پس دریاب ...
حلال کنید. همین !