دلم می خواد خیلی چیزا راجع به خیلی کسا بنویسم. دلم می خواد بنویسم و خالی شم از نوشتن ولی نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره. پریشبی تو حموم کلی رو موضوعی که دوست داشتم راجع بهش نظرم و بنویسم و اینکه قضیه رو چه جوری شروع کنم فک کردم و کلی هم موضوع رو پیش بردم و به جاهای خوبی رسوندمش ولی مثله همیشه وقتی می خوام اون چیزایی که تو فکرم هستش رو پیادش کنم مخم می هنگه ( نمی دونم تاحالا با تو هم اینجوری شدم یا نه. هرچند که تا حالا هیچوقت هیچی واست ننوشتم و هرچی بوده تو فکر و خیالم باهات غوطه ور بودم. نمی دونم شایدم یه بار این کار و واسه تو هم کردم هرچند ...) آره مخم این جور وقتا اصن جواب نمی ده. الانم کلی از این قضیه اعصابم از خودم خورده چون دیگه نمی خواستم این دفعه این جوری بشه. کلی منظم کرده بودم اون چیزایی رو که می خواستم بنویسم ولی الان فقط یه مبحث گنگ ازش یادمه و يه تیتر کلی که نمی دونم اصن مطرح کردنش با این وضعیت درسته یا نه! اَه اين ابوليم كه هي روشن خاموش مي شه و منتظر كه من يه چيزي تايپ كنم. خوب خيلي دلم مي خواد كه حرفي كه تو ذهنم بيان كنم ولي بيان كردنش برام خيلي مهمه البته طرز بيان كردنش و اين كه چه جوري مطلب و پله پله بچينم و برم جلو. (ممد آقام كه داره مي خونه : واسه هركي دل من تنگ مي شه، تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه/ دوستي از رو زمين پاك شده، مردي و مردونگي خاك شده .... هركي فكره خودشه تو اين زمون .... ) چيزيم كه من مي خوام بگم يه چيزي تو همين مايه هاست ولي در حاليكه مي خوام بگم اصن اين يه تيكه شعر و قبول ندارم. اگه وقت داشتي بقيه شو گوش كن راه حل مي ده واسه اين قضيه ممدآقا ولي ...! آره گفتم كه موضوعي كه خيلي فكرمو مشغول كرده تو همين مايه هاست ولي خيلي طرز بيان كردنش واسم مهمه ...
راستي داشت يادم مي رفت بهت بگم كه كم كم دارم از اين وضعيت خسته مي شم. قرار بود يه اتفاقايي بيوفته ولي مثكه خبري نيست. تو رو خدا نگو كه من بايد شروع كنم و پا پيش بزارم كه مي دوني اگه مي تونستم تا حالا شونصد بار اين كار و كرده بودم. مي دوني كه اين كاره نيستم پس دمت گرم ديگه خودت يه كاريش بكن. مي دوني كه اگه بخواي به اميد من بشيني فكر كنم ازم نااميد شي كه من اصن اين و دوسش ندارم ... بنماي رخ !
همين!
هرچی میکشم از دست این ... است. p -: کلی چیز نوشته بودم تا زدم که آپ لود بشه نمدونم چرا همش پرید...
به قول رفیقمون نوشته بودم که دنبال چندتا چیز بودم راجع به مادر که اولیشو پیدا کردم دقیق. دومیشم دقیقا چیزی نیافتم ولی چون دوسش دارم می نویسمش. سومیشم چون چیزی راجع بش پیدا نکدم اصن نمی نویسمش. حالا اون چیزا چی بود. دومیه این بود که پیشانی و میان دو ابروی پدر و بالاخص مادرتون رو ببوسید. اولیم اینه که : نگاه کردن به سه چیز عبادت است : نگاه کردن به صورت پدر و مادر. نگاه کردن به قرآن و نگاه کردن به دریا. (حضرت محمد) یه تیکه هم نوشته بودم که ببخشید که نتونستم حق مطلب رو اونجور که باید و شاید ادا کنم . چی کار کنم خوب بیشتر از این چیزی بلد نیستم...
بعدش نوشته بودم که می خواستم علاوه بر اون دوتا چیز قبلی که می خواستم به دوتا اشرف بگم می خواستم ایندفعه هم یه چیزی به یه اشرف دیگه از نوعه موشتبا بگم که چون حالم خوبه نمی گم.
تهش هم نوشته بود که خیلی با حرکت زیزو حال کردم. خدایی نشون داد که یه رگه سیدی داره و از تیر و طایفه ی خودمونه ( دلت بسوزه ). از اشراف هرکی نظرخواهی چیزی راجع به این ضربه تو دستو بالش هست لینکشو استاد کنه که فطیر پایشم و ازش حمایت می کنم. در همین رابطه هم یه میل هم آسد رضا زده که خیلی باحاله که تو اولین کامنت این پست لینکشو می زارم ....
دلمم واست تنگ شده که اگه ببینمت خیلی خوب می شه ... !
همین!
تو امتحانا نوشتن سخته (راستی حرف امتحانا شد ... جالبه ها ۷ترم درس خوندی خوف. عمرن استادی نبوده باشه که بندازدت اونوقت عد این ترم آخری که باید همه واحدها رو پاس کنی یه استاد بهت داده باشه ۹. ای دل غافل می بینی شانس و ...!!!) به خصوص اینکه تپ و تپ فوتبال داشته باشه و تو هم عشق فوتبال باشی. (راستی حرف فوتبال شد ... خوشم اومد برزیل خذف شد. هرچند اگه یکی اول جام می پرسید می گفتم فینال رویایی من ایتالیا - اسپانیاست(چه ربطی داشت به برزیل. ها؟) که خوب اسپانیا رو هم همون فرانسه حذف کرد. حالا فینال رویاییم شده ایتالیا - پرتغال. ایتالیا رو دوست دارم پرتغال هم واسه اینکه بگیم عجب تیم درجه دویی تو گروهمون بوده که تا فینال رفته ... !!!) (راستی حرف فوتبال شد ... یه چیز دیگه. از بروبچ اگه کسی CD ورلدكاپ 2006 داره من فطير پايشم كه ازش بگيرم. ديگه خوب بلاخره امتحانا رو به اتمام و ... )
دوتا چيز به دوتا اشرف (يه استاد داشتيم كه به خلق الله مي گفت اشرف كه خلاصه شده اشرف مخلوقات) می خواستم بگم که می زارمش واسه بعد!