تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
... !
خیلی حالم گرفتس ...

یکی این و واسم آف گذاشته : عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی ولی من می خوام تهش اضافه کنم ... و تو از او رسم معرفت بیاموزی !

یکی کمک کنه پیلیز...! 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:3  توسط سيد  | 

بعد از دو ماه ...

یکی از بهترین هدیه هایی رو که روز تولدم گرفتم :

و "ع" ....  حرف آغازین عشق .... آنجا که نام کوچک من آغاز می شود .... !

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:30  توسط سيد  | 

 

سلام بر آب ... !

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 14:32  توسط سيد  | 

...

... نگران نباش حالام چیزی نمونده به اینکه دوباره جنگ بشه
می تونی خودتو امتحان کنی.
البته به نظر من لازم نیست این کارو بکنی بلکه بهتره اول برا خودت استدلال کنی که چرا و چی کار باید کنی؟
....

نمی دونم شایدم حرفای بالا درست باشه و مهم اینکه آدم واسه خودش بشینه استدلال کنه و منطقی باشه و از روی فکر تصمیم بگیره که چرا و چی کار باید بکنه .... ولی کاش دیروز تو جلسه هفتگی سیزدهیا بود و یه حرفایی رو می شنید! (راستش و بگم دیروز فکر نمی کردم که آقای جواهری بخوان تو این جلسه سخنرانی کنن و گرنه اگه می دونستم ... ) نمی دونم! مثکه تو می خوای اینجوری فضیه پیش بره و اگه اینجوری باشه که من حرفی ندارم بزنم چون همیشه که به حرفات گوش کردم تهش واسم خوب بوده هرچند که ظاهرش این و نشون نمی داده ... دیروز که اون حرفا رو شنیدم خیلی فکرا پیش خودم کردم ولی هنوزم دارم گیج می زنم ... ببین باید کمکی کنی وگرنه فکر نکنم خدا ببخشتش به خاطر این حرفاش! ... اه که چه بد وضعیتی ها !!!

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:30  توسط سيد  | 

... !

اه دیگه خسته شدم. هر چی بیشتر فک می کنم کمتر نتیجه می گیریم ... دیگه نمی تونم این و بین خودم و خودش نیگر دارم ... اره می خوام بهت بگم ببینم تو چی می گی . اصن چیزی واسه گفتن داری یا مثه من ... !!!

آره چند وقتی می شه افتاده تو فکرم.البته قبلنام بهش فکر کرده بودن ولی هیچ وقت مثه این دفعه نشده بود. نمی دونم مثکه قراره هر وقت که باید فکرم و متمرکز کنم و .... ااااه اصن ولش کن. بذا بگم و خلاص ... خداییش چند وقته نمی تونم به نتیجه برسم که اگه من ۱۷. ۱۸ سال زودتر به دنیا میومدم وقتی قضیه جبهه و جنگ و اینا یا اصن قضیه انقلاب و اینا پیش میومد چه می کردم!؟ نمی دونم چه می کردم و نمی دونم چرا تو که از دلم خبر داری چیزی بهم نمی گی ... نکنه بازم ...!!؟

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 23:14  توسط سيد  | 

دوست داشتن مردم و مهربانی با آنها، نيمی از عقل است.
 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 14:20  توسط سيد  |