۱- جلسه هفتگی دوره ۱۳ و سخنرانی جناب آقای جواهری!
۲- دیدن فیلم کنستانتین که تلویزیون خودمون پخش کرد!
کجاییم ما الان؟ ها؟
وقتی که ماه رمضون امسالت تقربین مثه بقیه ماههای شمسی و هجری سال واست گذاشته باشه و یکی از فرقاش فقط این بوده باشه که یه کمی جلو شیکمت و گرفتی و ده ، دوازده ساعت چیزی نخوردی ... وقتی تو شبهای قدرش به جای اینکه یه کم قدر خودت و می دونستی فقط سعی کردی که بیدار باشی و فقط همین ... وقتی که تو لحظه های افطارش به جای اینکه کمی به یادش باشی و تو اون لحظات عزیز یه فکری به حال دلت بکنی یا تو صف نون بربری و حلیم و آش بودی و تو فکر اینکه بهت می رسه یا نه و یا اگرم خونه بودی فقط به فکر این بودی که چه جوری زودتر اون دلَ رو پرش کنی و اول خرما با گردو بخوری یا شیر داغ و ذولبیا ... وقتی تو اذون صبحهاش بعد از اینکه کلی خوردی و پر و پیمون شدی زودی یه نماز خوندی و کله شدی تو رختخواب ... وقتی طبق روال ماه رمضونای قبلی هر سال بدتر از پارسال نتونسته باشی دو خط قرآن بخونی ... و وقتی حالا که یه هفته از ماه رمضون گذشته و داری یه این چیزا فک می کنی و نمدونی که چی کار باید بکنی ....... تنها دل خوشیت اینه که اون و داریش هنوز و خوشحالی از این که اونم به یادت هست چراکه اگه به یادت نبود و رهات کرده بود این وقتی ها هم نبود !!!
همیشه خوش!
این ماه کجاست؟ چرا خودش را لای ابرها، لای سیاهی ها و وسط این منظومه شمسی قایم کرده است؟ وفتی لازمش نداریم ، روزها هم اضافه کاری می کند! حالا که می خواهیم اش، برای ما تاقچه بالا گذاشته و خودش را پنهان کرده است. بیا بیرون و ما را خلاص کن. باور کن این روزهای آخر را، ذره ذره و لحظه لحظه شمردیم و متر کردیم تا تمام شود.حالا تو برای ما اطوار در می آوری که چی بشود؟
قیافه ات را نشان بده و اگر روزی کسی برای تمام شدن ماه رمضان، غصه خورد و گریه سر داد، به جایش ما برای رفتن و تمام شدن این ماه و خلاص شدن از گشنگی و تشنگی، داریم به هر دری می زنیم تا تو را ببینیم. گوشمان به اخبار رادیوست. چشممان هم به تلویزیون است که یهو زیرنویس کند و موج شادی را بپاشد توی خانه ما. تازه ممکن است کسی از اقوام از شهر دیگری تلفن بزند و بگوید که خیالمان راحت باشد، فردا عید است. چون ماه را در شهر آنها دیده اند.
کجایی جناب ماه؟ تو را به خدا روی اعصابمان فلفل نریز و اجازه بده زودتر از این مهمانی خلاص شویم. در را محکم پشت سرمان ببندیم، دستها را به هم بمالیم و سعی کنیم لبخند صاحبخانه را نبینیم. زود باش بیا بیرون!!!
مگر نمی بینی برای یک روز بیشتر، حاضریم برای همه چیز حرف بسازیم و روزه آخرین روز را با دلخوری و بی طاقتی بگیریم. نخواه که بی لیاقتی مان را به خودمان و دیگران نشان دهیم. نخواه که همه بفهمند ما به مهمانی ای علاقه داریم که در آن شکم حرف اول را می زند یا به روزهایی علاقه داریم که در آنها دستمان را می اندازیم گردن شیطان و با او می رویم گردش و هوا خوری. حالا باید حتما ما را ضایع کنی و نشان بدهی چه آدم هایی هستیم؟ حتما باید ثابت کنی که شایسته مهمان شدن رمضان عزیز نیستیم؟ حتما باید ما را بچزانی و این حرفها را بکنی تو کله مان؟
پس جان مادرت، بیا بیرون و عید ما را با تأخیر نینداز!!!
" حمید محمدی - همشهری جوان "
( صرفن نقل به مضمون شده است- " سید ")