... تو خيابون ايستادم. ظهرِ و هوا گرم. بناست که زود خودم و برسونم ميدون انقلاب. به ماشينا می گم انقلاب. يه ماشين پليس هم رد شد. سفيد و آبی، يعنی راهنمايي و رانندگی. صد متر جلوتر وايساد و برگشت گفت بيا بالا! می پرسم چرا؟ گفتش مگر نگفتی انقلاب. می گم با شما نبودم که، با تاکسی يا سواری بودم که رد می شدن. گفت دروغ می گی، شخصيت نداری. بحران تو هوا موج می زنه. سعی می کنم آرومش کنم. عصبانی است . هر دوشون عصباني ان! هر چهار نفرمون عصبانی ايم! چه اوضاعيه، نه؟! داره بي سيم می زنه به گشت کلانتری. توهين به مامور در حين انجام وظيفه!!! به رفيقم می گم تو برو، واينستا. می گه چرا؟ می گم دست کم برو به بچه ها بگو که بدونن من کجا هستم. هر دو مامور گر می گيرن. حرفاشون جوريه که انگار من رفيقم و می فرستم پی پارتی ای که بياد و اعمال نفوذ! کنه و راه رو بر اونا ببنده. سوء تفاهم. ناامنی. عصبانيت. می دونم مقصر نيستم. می دونم مقصر نيستن. چشمامو می بندم. هوا گرمه... نه. داغِ داغِ!
تامی کوچولو به تازگی صاحب يک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادرش تنها بگذارند. پدر و مادر می ترسيدند، تامی هم مثل بيشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسيبی برساند؛ برای همين به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هيچ نشانی از حسادت ديده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بيشتر می شد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :» داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکليه؟ من کم کم داره يادم ميره!«
" از کتاب عشق بدون قيد و شرط"
رفتيم اعتراض کرديم به يکي از استادا که سر کلاس نمي آيد و هر مثالي هم که مي زنه غلط حلش مي کنه و تازه وقتي بچه ها جواب درست رو از تو کتاب مب گن بهش برمي خوره و از اول ترم هم اعلام کرده که هشتاد درصد کلاس و مي ندازه و از همه اينا گذشته طوري حرف مي زنه که آدم ياد بعضي از شهروندان (نه شهربندان ها) نه چندان محترم مي افته که پاشون به دانشگاه که هيچ به مدرسه هم نرسيده و ما همه اينا رو به مدير گروه گفتيم.
جلسه بعد استاد گرامي مياد و ميگه که اگه مشکلي داشتين چرا به خودم نگفتين؟ يکي از بچه ها که خودش از معترضين دو آتيشه بوده از جاش بلند مي شه که : هرکس اعتراضي داره به خود استاد بگه ديگه! چرا کاري مي کنين که استاد نسبت به همه بدبين بشه!؟
سرم واقعاْ داغ مي شه.
... ادامه داره!

... ليلي و مجنون بچه مدرسه اي بودند و همديگر ار مي خواستند.گذشت تا اينکه مجنون خاطرخواه ليلي شد. خواستگاري قبيله مجنون از قبيله ليلي جواب نداد. خواستگاري که هيج، ريش سفيدي و پا در مياني هاي بعد از آن هم نتيجه نداشت و مجنون مادر مرده از ليل به نوايي نرسيد. کاش مجنون به ليلي مي رسيد.
خسرو خاطر شيرين را مي خواست. بعد فرهاد شيرين را ديد و موي دماغ خسرو شد. خسرو هر چه کرد فرهاد کنار بکشد نشد.قرار گذاستند فرهاد براي قصر خسرو راه آب درست کند و کوه را بمند و بعد خسرو کتار بکشد.وسط کار با توطئه خسرو يک نفر خبر مرگ شيرين را به فرهاد داد و فرهاد فلک زده همان تيشه اي که دستش بود را برفرق سرش کوبيد. کاش دست خسرو براي فرهاد رو مي شد و به شيرين مي رسيد...
خب که چی؟ فرض که همه اين کاشکی ها به نتيجه می رسيد، بعد چی؟ آیا مجنون می توانست با ليلی زندگی کند؟ آيا شيفتگی ديوانه وار فرهاد برای زندگی با شيرين کافی بود؟ ...
شيقتگی و تعلق خاطر برای اين که آدمها را به طرف هم بکشاند بسيار عالی است، ولی برای کنار هم ماندن چه کاری می تواند بکند؟ واقعا قلق کنار هم ماندن چيست؟ ...