نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد،
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان "خفته" را آشفته تر سازد،
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را … !
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاريکند
چراغهای رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسی مرا به ميهمانی گنجشکها نخواهد برد
پروار را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
"فروغ"
ديروز ما زندگی را به بازی گرفتيم
... امروز او ما را
و فردا؟ ...
کاشکی می شد که برگردم به روزای گذشته تا بعضی از چيزا و کارا رو يه جور ديگه و يه مدل ديگه انجامشون بدم . آره جدن خوب بود ها اگه ايطوری می شد . ها؟ .... اين آرزويی بود که تا همين چن وقت پيش مدام بهش فک می کردم و خودم و کلی باهاش اذيت می کردم که شايد حقم بوده . نمی دونم ولی چن روزيه که آرزوم چيزه ديگه ای شده . چيه همچين داری نيگا می کنی که توقع داری آرزو مو برات بنويسم ها؟ OK ميگم آرزوم اينه که بتونم از لحظه لحظه زندگيم استفاده کنم تا بعدن افسوسش و نخورم ، اين مدت هم خيلی بهم خوش گذشته نه اينکه ناراحتی نبوده باشه نه اتفاقن شايد خيليم بيشتر شده ولی سعي کردم حال کنم باهاشون . انقدرم حال ميده که نگو . يه بارم شده امتحانش کن اينم مثه همون قضيه بيهوشيه . ولی اين مثه اون خيلی سختی نبايد بکشی تا بهش برسی چون باسه همه هست پيشه همه هست ولی همه ازش بدشون مياد تا حالام سعی نکردن که باهاش حال کنن و لذت ببرن ازش .
آره لذت ببر ، بلخره جزئی از زندگيته جزئی از فکر و ذهنته که درگيرت می کنه و مهم اينه که بتونی ازش لذت ببری اگه نخوای اينجوری باشی می شی مثه خيليا که شص هفتاد سال رو تو اين دنيا پشته سر گذاستن و هيچی ازش نفهميدن . آره قبول دارم که شرايط هم مهمه ولی مگه چقد می تونه زورش يه آدم برسه، ها؟ عمرن بتونه در بيوفته با آدم . راحت ميشه لهش کرد ... آره تا هميشه ببر از زندگيت لذت ...
اينو واسه U نوشتم که می گفتی حرفام تو رو ياد شيکستات می ندازه . پس فراموشش کن . لذت ببر از ثانيه ثانيه اش و از هيچ کاری که کردی پشيمون نشو يعنی طوری باش که می خوای باشی نه اينکه می خوان باشی!!!
هميشه خوش ...!
آخ که خيلی وقته دلتنگتم ، نمی دونم تا حالا از تو نوشتم يا نه ؟ ... نه فک نمی کنم . می دونی چرا ؟ چون که تا حالا اينجوری دلتنگت نشده بودم . دلتنگه شيطونيام وقتی پيشت بودم ، دلتنگه حال کردنام باهات ، دلتنگه زير آبی رفتنام از تو و قال گذشنت و .... . آره ، اون موقعه راس می گفتی که اگه ازت جدا شم يه روزی دلتنگت می شم . چن سال از اون روزا می گذره . ها؟ نه صب کن يه کمی فک کنم ... آآآآآآآم آره سه، چهارسالی می شه. اونم چه سالهايی . از کجا ها که تو اين سالها سر در نيوردم اونم فقط به خاطر تو ، به خاطر اينکه مجبور بودم ازت جدا شم . به خاطر اينکه اگه ازت جدا نمی شدم بهم چه چيزا که نمی گفتن . ببين توام می دونستی اينا رو . منم اون موقعه می دونستم که می دونی پس هر دومون به خاطر اينکه خاطر همو می خواستيم از هم جدا شديم ولی نه اون وقتا اين چيزا حاليم نبود من . تو ميدونستی و به من چيزی نگفتی تا ...
حالا هر سال اين وقتا که ميشه دلم ميگيره . نمی دونم شايد به خاطر اينکه اونی که ازم می خواستی نشدم يا شايدم ....
خدا منو ببخشه ... .
هميشه خوش ...!