تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
نگو نمی شه!

كاشكي هيچ وقت دله هيشكي نلرزه و دله كسي و نلرزونه !!! كاشكي هيشكي جوري برخورد نكنه كه نشه از ظاهرش چيزيو كه تو دلش مي گذره رو فهميد و تا اونم مجبور بشه جوري برخورد كنه كه هيشكي نتونه بفهمه تو دلش چي مي گذره !!! كاشكي هيشكي چيزي ننويسه كه بشه از رو اون دونست كه تو دلش چي مي گذره واگرم كسي پيدا شد و نوشت كاشكي كسه ديگه اي نباشه كه اينا رو بخونه و آرزو كنه كاشكي نمي خونده !!! كاشكي همه چيز باسه همه همون جوري باشه كه مي خواسته و اون جوري نباشه كه نمي خواسته !!!  كاشكي كاشكي كاشكي .... .

بيبن اينا همش تقصيره تواِ ها . اگه ديده بودمت اگه ميومدي اگه پيدات مي شد اين همه كاشكي پيدا نمي شد . آخه اين چه روزگاريه كه آدم مچله اين همه كاشكي يه ،‌ ها؟  نمي دونم شايدم تقصيره خودمه . كاشكي ... آره بازم اين كاشكي مياد وسط ... كاشكي هيشكي نباشه كه نتونه حرف دلشو بزنه و حرف دل كسه ديگ رو نشنوه !!! كاشكي هيشكي نباشه كه منتظر كسه ديگه باشه و اون طرفم عينه خيالشه نباشه !!! كاشكي مي شد آدم به همين چيزا كه داره قانع باشه و دنبال چيز ديگرون نباشه !!!

آره ؟ مي شه ؟ ها؟ كاشكي مي شد ... ولي مي دونم ميشه .آره مي شه يعني بايد بشه يعني اگه نشه كه نمي شه . آخه مي دوني چيه يكي بهم قول داده كه ميشه . هنوزم سرش وايساده . پس مطمئنم كه ميشه . يه كاشكي ديگه بگم؟ ها؟ ... مِسي . كاشكي هيشكي نباشه كه بگه نمي شه . چون كه مي ششششششششششششششششششششششه آره ميشه .

"۱۳"

هميشه خوش ...!

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 20:39  توسط سيد  | 

كيفر

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريكي بهتاني به ضرب دشنه‌ئي

                                                                                                     كشته است.

از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن،

                                                                  به خون نان فروشي سخت نداندن گرد آغشته است.

از اينان چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري نشسته‌اند.

كساني در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند

كساني نيمه شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را

                                                                               مي شكسته اند.

من، اماهيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام

من، اما راه بر مرد رباخواري نبسته ام

من، اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام.

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رؤيايشان هر شب زني در وحشت مرگ

                                                                                                      از جگر برمي كشد فرياد.

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش-

من اما در دل كهسار رؤياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور

                                                                           اين علفهاي بياباني كه مي رويند و مي پوسند

                                                                       و مي خشكند و مي ريزند، با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم

                                                                                          از تراز خاك سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

 "احمد شاملو"

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:0  توسط سيد  | 

مگه می شه ؟

نمي دونم چرا پيدات نمي كنم . آره شايد خيلي كارا باشه كه نكردم تا پيدا كنم ولي آخه بلاخره بايد يه چيزي يه نشوني ازت باشه كه اميدوار بشم يا نه؟ ها؟ آخه بي انصاف تو نمي دوني كه چي كرده با دل من. تو اين مدت كه دنبالت بودم يه كسا و يه چيزا رو پيدا كردم كه قبل اون خيلي بهم نزديك بودن ولي يا نمي ديدمشون يا اينكه روم نمي شد ببينمشون ولي پيدا نكردن تو بهم جرات داد كه كه ببينمشون و يواش يواش با اونا اخت بگيرم و بيشتر بشناسمشون. عجب دنياييه ... ولي خودتم مي دوني كه هيچكدوم اونا واسه من تو نمي شن . مي دوني ديگه ؟ ها؟ پس اگه مي دوني كه مي دونم كه مي دوني چرا اينجوري مي كني با من. كجايي آخه ؟ ديگه دارم خسته مي شم از اين وضعيت يهو ديدي زد به سرم و... نه نمي گم تحملم تموم شده تا دلت بسوزه . آره هنوزم هستم.هستم و مي خوام كه توام باشي. هستم ، هستم ... هستم . پس لامسب توام باش . تو نمي دوني عزيزم حال روزگاره ما رو ولي يكي مي گفت كه مي دوني . بازم ميگم مي دونم كه مي دوني ولي نمي دونم چرا ....؟

راستي يه چيزديگه نمي دونم چرا واسه هركي تو رو تعريف مي كنم ميگه بهش مي رسي . چرا هيچكس يه چيزه ديگه نمي گه چرا همه فك مي كنن كه بهت مي رسم و اين در حاليه كه تا حالا كه بهت نرسيدم حالا اينا ديگه كي شو بهم نمي گم مي دونم كه مي دونن و اينم همين جوري مي گن كه يه چي گفته باشن .

 

* لطفن يه بار ديگه  بخونين . خودم خيلی خوندم تا فهميدم که چی نوشتم ... !!!

"13"

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:48  توسط سيد  | 

چيزي که فقط براي من مهم است، چه اهميتي دارد؟

در دوران کاملاً مزخرفي به سر مي بريم. دوراني که انگار هيچ کس هيچ حرف جدي اي براي زدن ندارد. در دنيا هيچ اتفاق مهمي نمي افتد و تنها چيزي که اهميت توجه کردن دارد، دورن آدمها، احساساتشان و اين "من" بي مصرف لعنتي است. به دور و برتان نگاه کنيد و ببينيد که چه اوضاعي است. اين وبلاگ نويسي پدر همه را درآورده. به خصوص وقتي فکر کرديم نوشتن اين که " من الان چه حالي دارم" و "چه احساسي داشتم"  خيلي کار معتبري است. آن وقت دنيا پر شد از اين حديث نفسها. کاش دست کم از اين بازخواني هزار باره تالمات روحي آبي گرم مي شد. اي دريغ! همه اش حرفهاي خاله زنکي! همه اش سوز و آه و ناله!

به دور برتان نگاه کنيد! اوج اين افتضاحات را مي توانيد در مطبوعات ببينيد. به خصوص وقتي که مي خواهيم خودماني باشيم. اين نشريه هايي که به اسم جوان در مي آيند، واقعاً چي هستند؟ آدم فکر مي کند همه دارند دفترچه خاطراتشان را در تيراژهاي چند هزار تايي توي خيابان عرضه مي کنند. اتفاقي که مشابه اش در وبلاگها هم مي افتد. ادبيات ما هم همين شده. واقعاً چقدر شخصي نويسي؟ چقدر جريان سيال ذهن آن وقت کاش اين ذهنها ذهن پروست باشد. کاش چيزي از آن تراوش کند. چيزي که قرار است منتشر شود حرفي باشد که به زدنش بيرزد. درد مشترکي باشد، نکته اي داشته باشد. طنزي، هزلي، طعنه اي، چيزي ...

لعنت! چرا من بايد فکرکنم که همه تجربه هاي عشق و عاشقي ام ارزش هنري و ادبي دارند و همه حرفهاي سانتي مانتال و سوزناکم را خلق الله بايد روي سرشان بگذارند و حلوا حلوا کنند؟ اين مرض به جانمان افتاده و ولمان هم نمي کند. شايد هم دليلش شايد هم محدوديتهايي باشد که همه اين چند مليون سال آدمها را از گفتن حرفهاي واقعي شان باز مي داشته و اين ترس از حرف زدن و اين خود سانسوري که توي ژن همه وجود دارد، شايد دليلش اين است که حرف شخصي و خصوصي زدن راحتر و جريمه اش کمتر است. شايد هم به خاطر فضولي است که بيشتر دلمان مي خواهد بدانيم که در خلوت آدمهاي ديگر چه مي گذرد و بقيه را با به نمايش گذاشتن خلوتمان وسوسه مي کنيم. اما پس خلوت چي مي شود؟

ژان ژاک روسو وقتي اعترافاتش را مي نوشت، نمي دانست يک قرن بعد اينجا چه ولوله اي مي شود. اما حرف خصوصي زدن هم دليل مي خواهد. بايد ژان ژاک روسو، آندره ژيد و جلال آل احمد باشي تا چيزي از آن در بيايد که ارزش گفتن شدن و شنيده شدنش را داشته باشد. اگر نه از هزار سال گفتن " دلم ابري است ..."ها و از چاپ کردن دفترهاي خاطرات چه چييزي حاصل مي شود؟ فکر مي کنيد از همه اين مويه ها و آه و ناله ها چه چيزي تغيير مي کند؟ آخرش که چي؟

" سيامک رحمانی "

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 21:44  توسط سيد  | 

قهر نکن با من !

روزي اومدم كنارت. پس نزني منو. من تو رو همش پس زدم. رفتم. كار بد كردم جلوي چشمت. خيلي پروام. تو نيگا نكردي. اصن يادم رفته بود كه تو هستي. يعني واقعن بودي!؟ خوب معلومه كه بودي. ولي ... ولي چرا چيزي نگفتي؟ گوشم و مي گرفتي ميزدي پس كلم. چشمو در ميو وردي.

اه ... بدم اومد از خودم.

چقد بدم من. جلوي تو كار بد كردم. حواسم نبود خوب. ببخشيد. پيش اومد ديگه. باشه؟ نيگام مي كني هنوز؟ آره؟ واي چه خوبه. نيگام كن ... نيگام كن. اما ... آيا جوابم و مي دي؟ ها؟ مي دونم كه ميدي. روتو برنگردوني يه موقعه ها. برنگردون؛ بيچاره مي شم. اگه برگردوني هيچ مي شم. قول مي دم بد نباشم.

لبخند مي زني بهم؟ آره؟ چگده گشنگه. مهربونونه نيگام ميكني؟  دوسم داري؟ من كه بدم كه! تو منو دوس داري؟ پسر بد و دوس داري؟ ...

لبخند كه مي زني انقدر بوي خوبي مي پيچه كه نگو . واي كه چقد دوست دارم. اونقد عاشقتم كه كه نگو. بيشتراز همه چيز دلم شور مي زنه واسه تو. كه نكنه كه يه موقعه ناراحت بشي ؛ غمگين بشي واسه من. ناراحت از شيطنتهاي من. قول مي دم خوب بشم از اين به بعد. حالا در آغوشم بگير. من در آغوش توام. اينجا چه جاي خوبيه. تا حالا بهتر از اينو نديده بودم. مطمئنم بهتر از آغوش تو جايي نيست.

آخه تو مال  مني. خيلي بي مقدارم،‌ اما ...  پرم از تو،‌اي ... .

"۱۳"

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:3  توسط سيد  | 

آدم شو !

«آدم فقط تا 40 سالگی فرصت آدم شدن دارد. اگر تا 40 سالگی آدم شد که شد و گرنه ديگر ...» روی صندلی مترو نشسته بودم و داشتم به شيشه رو به رو نيگاه می کردم و اين جمله ها توی ذهنم وول می خوردن. «فقط تا40 سالگی فرصت داريد» توی اين فکر بودم که يه دفترچه درست کنم و عنوانش و بذارم « تا چهل سالگی ... » و شماره صفحه ها هم بشه تعداد روزهای باقی مونده به چهل سالگی. يه جور شماره معکوس تا چهل سالگی. هر روز هم خودم و مجبور کنم تا کارايي رو که اون روز انجام دادم رو بنويسم و اين که چقدر دارم دور می شم و چقدر دارم نزديک می شم و ... يک دفعه سياهی پنجره رو به رويي من را ترسوند. خودم و ديدم با لباس سياه و کاپشن سياه که انگار دارم توی سياهی تونل مترو غرق می شم. اگر همين الان روی همين صندلی بميرم چی؟ اين فکر مثل پتک خورد روی سرم. دلم همچين يهو ريخت پايين. به ياد همه کسانی افتادم که دوستشون داشتم. به ياد همه کارهايي که می خواستم انجام بدم. اگر همين الان بميرم چی؟ هنوز توی سياهی کج ومعوج می شدم و دلم آرام نداشت. يعنی آدم همه آدما و چيزهايي را که دوست داره به اين سادگی از دست می ده؟ اين سئوال بدجور حالم را بد کرده بود. به دنبال جوابی برای اون می گشتم تا آروم شم. خير، آدم می تونه هرکی و هر چی و که دوست داره با خودش ببره. اين اولين چيزی بود که به ذهنم رسيد. خيلی ساده به نظر می رسيد. آدم بايد بی خيال آدما و چيزهايي بشه که نمی تونه با خودش ببره و روی بقيه آدما و چيزا سرمايه گذاری کنه. از اين فعل «سرمايه گذاری» بدم اومد. ولی خب، يعنی يه جورهايي دست به کار شه. اول بايد خودش و "آدم" کنه و بعد هم به بقيه هم کمک کنه تا "آدم" بشن و اگر "آدم تر" هستن، "آدم" بشن. اونوقت ديگه چه کيفی می ده اون دنيا. همه آدما و چيزايي که دوستشون داری دور و برت هستن و تا ابد با هم زندگی می کنين. اون جوری عشقت ابدی می شه و عمر جاودان پيدا می کنی و ديگر نمی ترسی با مرگ، عشقت را از دست بدی.

اون وقت ديگه از مرگ نمی ترسی و دلت يهو نمی ريزه پايين ...

«مسافران عزيز ايستگاه پايانی می باشد. لطفاً پس از توقف کامل، قطار را ترک بفرماييد.» !

... - البته پس از انتشار در نشريه ادبی رايگان-

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:37  توسط سيد  | 

پيراهن سياه

-        بپوشم يا نپوشم؟

-        من که می گويم نپوش

-        آخه چرا؟ چه فرقی داره مگه؟ مگه همه برای امام حسين لباس سياه نمی پوشن؟ حالا برای امام حسن عسگری آدم لباس سياه نپوشه؟ اگر برای امام حسين پوشيده بايد برای بقيه امام ها هم بپوشه. خب برای امام حسين هم نپوشه، فرقی ندارن که.

-        خيلی هم فرق داره.

-        چه فرقی ؟

-        توی محرم لباس سياه پوشيدن يه جور سنت و رسمه، يه جور آيين که همه رعايت می کنن ولی اگر الان تو لباس سياه بپوشی و بری بيرون تابلو می شی.

-        يعنی چی تابلو می شم؟

-        خب بابا به هر دوست و آشنائی که برسی اولين سئوالی که ازت می پرسه اينه که چرا لباس سياه پوشيدی.

-        خب منم می گم برا  چی پوشيدم!

-        خب همين ديگه. تو می خواهی بگويي برای شهادت فلان امام. ولی راستش و بگو دلت واقعاً عزاداره؟

-        چه ربطی داره؟

-        خب خيلی ربط داره. چرا خودت و می زنی به کوچه علی چپ. دلت که درست و حسابی عزادار نيست يعنی يه جوری داری تظاهر می کنی ديگه. بابا داری ريا می کنی. حاليت هس؟

-        اصن هم حاليم نيست. حالا که اينجوری شد حتماً ديگه می پوشم.

-        کم آوردی؟

-        نه خير. ولی چند ماهِ هر وقت از اين حرفا می شنوم که « اگر اين کار و بکنی تظاهر می شه و ريا می شه » لجم می گيره و از قصد همون کار و انجام می دم. قديم ترها اينجوری نبودم. مثلاً سعی می کردم نمازمو تو جايي بخونم که کسی من و نبينه. ريشم و بلند نکنم که مثلاً تظاهر نشه. بچگی ها تو ماه های محرم و صفر لباس سياه می پوشيدم ولی به خاطر همين حرفا هی روزای لباس سياه پوشيدن و کم کردم و خلاصه از اين جور چيزا. اما الان حتی حاضرم وسط پياده روهای جردن هم نماز بخونم. البته می دونم چرا بعضی ها از اين ظاهر بازی ها دل خوشی ندارند. اونا رو درک می کنم. چون بعضی ها از اين ظاهر مثلاً  مذهبی سوء استفاده کرده اند و آنها هم دل زده شده اند. يه جور دل زدگی که هر وقت آدمی با همان قيافه را ببينن همان قضاوتها را می کنند. اما الان فکر می کنم که داريم از اون ور پشت بوم می افتيم. خب جامعه ايرانیِ ديگه. جون مده برای افراط و تفريط. می خوام داد بزنم. خفه شدم. هر کسی هرجور می خواد تو خيابونا می گرده و هر کاری دلش می خواد می کنه. اون وقت انجام کارها و ريخت و قيافه مذهبی تظاهر و ريا و از اين جور حرفاس؟

-        داری تند می ری. چندتا موضوع رو با هم قاطی کردی. اصن مگه ايمان داشتن به قيافس؟ فکر می کنی همون افرادی که تو می گی تو خيابونا هر جوری دلشون می خواهد لباس می پوشن و هر کاری دلشون می خواد می کنن، ايمان ندارن؟

-        من کی همچين حرفی زدم؟ تو داری بحث و قاطی می کنی. من کاملاً به اين قضيه ايمان دارم که از روی ظاهر کسی نبايد در مورد باطنش قضاوت کرد. اصن قضاوت در مورد آدما که کار ما نيست. داستان حضرت موسی رو که خدا بهش گفت بدترين مردم شهر رو انتخاب کن و بيار و شنيدی؟

-        نه!

-        خب بذار اول پيراهن سياهم و بپوشم ...

-        راستی خوب از زير جواب دادن به سئوالم در رفتی ها!

-        کدوم حرف؟

-        همان که لباس سياه پوشيدن وقتی که دلت عزادار نيس يه جور تظاهرِ

-        در رفتن کدومه؟ بابا بذار اول داستان حضرت موسی رو بگم ...

"محمد جباری"

هميشه خوش ...!

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:11  توسط سيد  | 

چه جوری بگم ...؟

سلام

نمی دونم می رسم به تو دوباره يا نه ؟  نيستی، امايادت اينجاس وقته گل کردن روياس فکر کنم ؟ نه ؟ به تو من می رسم  از اين شب خاکستری ولی نمی دونم از کدوم راه و از کجا ...از گل و شعر و ستاره . می رسم به تو دوباره ؟  آره . به تو پل می زنم از بهانه هام ... پر اسمت می شـن {...} ؟ ها ؟

نمی دونم می دونی که اينا رو باسه تو  و دل خودم نوشتم . نمی دونم اصن می خونی اينا رو يا نه . نه فک نکنم بتونی بخونی آخه تا اونجا که يادم مياد اهل اينجور چيزا نبودی يا نه شايدم يودی چون کامپيوتر نداشتی چيزی رو نمی کردی . ها؟ در هر صورت من اينا رو نوشتم . آره باسه تو هم نوشتم . توی آرشيو ميمونه تا روزگاری اگه شد بخونيش که می دونم می خونيش همين الانم تا ميفرستمش می خونيش . آره خدا کنه همين الان بخونيش  ، فقط اين بار تو رو جدت جواب بده چون خيلی دل تنگتم . نمی دونم با همه اينجوری تا می کنی يا فقط با من اينطوری ؟ ها؟ من که می دونم تا حالا به خيليا حال دادی ...ولی من باسه تو يه چيز ديگه بودم ؟ نبودم؟ اصن ما با هم تو يه فاز ديگه حال می کرديم ؟ ... چيه می خوای اشکم و دراری ، نه من خيلی وقته گريه نکردم اونم تقصيره خودته يا نه اينم  تقصيره منه ؟ ها؟

"۱۳" - با دخل و تصرف -

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 0:38  توسط سيد  | 

تازه واردِ کهنه کار

سلام
واي خيلي هل شدم ( خيلی نه البته)
 نمي دونم چي باس بنويسم . الان که هرچي زور مي زنم چيزي بيرون نمي آيد اوهوي فکر بد بد چرا مي کني از مخم .... آهان شايد من بد گفتم بايد ايطوري مي گفتم : در اين لحظات پر احساس چيزي از ذهنم به بيرون خطور نمي کند ...
اه ولش کن بابا . چه قد حرف مفت زدم
ولي دلم مي خواد چيزي رو حتمني بگم : دلم باسه تخته شماره 13 خيلي تنگ شده ... چه روزاي خوبه بدي بود شايدم بد خوبي بود ها؟ در هر صورت از گذشته ها باسه آدم خاطرش میمونه و البته جاش !!!

راستی يه چيز ديگه حالا که حرف عمل و اينا شد اينم بگم که ياسه يه بارم شده بيهوشی رو تجربه کن ، چون خواب بعد از بيهوشه خيلی خيلی باحاله به من که خيلی چسبيد کلی حال داد تا حالا همچين خوابی رو تجربه نکرده بودم . اينو به يکی از رفقا گفتم (آره تو رو می گم ها ، بهت گفتم مينويسم اينو ، نگفتم ؟) گفتش که .... - باشه بابا نمی گم تا ناراحت نشی ولی همين يه باره ها - ولی جددن اگه تونستی يه دفعه بيهوش شو بعد به يکی بگو صدا بزنه ولی بيدار نشو ، بخواب خييييييييييلی حال می ده ...

"۱۳" - با دخل و تصرف -

خوب فک کنم واسه دفعه اول (البته اينجا) بس باشه

هميشه خوش ... !

2 نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 22:33  توسط سيد  |